هيچ میدونستيد تو يه کهکشان ديگه، يه سيارهای هست که همزاد زمينه؟ اين سياره بسيار شبيه زمين خودمونه. برای مثال، وزنش، حجمش، آب و هواش، قارههاش و اتفاقاتی که توش میافته، بطور دقيق شبيه زمينه. حتی اونجا هم الان با مشکل گرمايش عمومی سيارهشون مواجه هستن! بدليل همين شباهتها هم، برای دانشمندای ما خيلی جالبن و آموزنده. مثل يه آينه، به دانشمندامون نشون میدن که داره چه اتفاقی برامون میافته. آخه خودمون زاويه ديده خوبی به اتفاقاتی که برامون میافته نداريم. اين سياره تنها يک فرق با زمين داره و اون اينه که موجودات هوشمندی که نقش انسانها رو دارن توش، از نظر ظاهری به شکل «فنر» هستند و تمام خصوصياتی که از فنرا ديديد، رو از خودشون نشون میدن. اين تفاوت تنها در شکل ظاهری هست، ولی بقيه چيزای فنرها مثل ساختار داخلی بدنشون و احساساتشون بطور کامل مشابه انسانهاست.
نکته جالب اينه که تو اين سياره، يه کشور بامزه هست. فنرهاي اين کشور تحت فشار هستن و در نتيجه، فشرده هستن. برای همين، اوناييشون که درسخون هستن، برای ادامه تحصيل، میرن به کشورهای پيشرفتهتر تا از زير فشار در بيان. بعد از مهاجرت، اين فنرها وقتی از زير فشار خارج میشن، مثل هر فنر ديگهای اول کش میآن. بعضیهاشون بعد از يه مدت نوسان بين کشآمدگی و فشردگی، به حالت عادیشون بر میگردن. ولی بيشترشون، تحت تأثير نيروی تغيير محيط در راستای کشيدگيشون قرار میگيرن و زيادی کشيده میشن، بطوری که ديگه حالت عادیشون رو از دست میدن و تو همون کشيدگی غير طبيعی باقی میمونن. جالبيش اينه که چون اونا به زمين ما نگاه نمیکنن، نمیفهمن که اين بلا سرشون اومده.
من نيمهشب رو دوست دارم. نه برای خوابيدن! نه برای شب زندهداری! و نه برای کارکردن، درس خواندن، يا هر فعاليت ديگهای که معمولاً در روز انجام میشه. من نيمهشب رو برای زندگیکردن دوست دارم. زندگی الانم در سياهی شب، جايگزنی برای زندگی کودکيم در سبزی طبيعته. نيمهشب جز معدود مواقعی هست که میتونم حس کنم جزيی از طبيعت هستم و دارم تو طبيعت زندگی میکنم. سکوتهای کوتاه و تاريکی شب پوششی روی ساختههای بشر که منو دربرگرفته میکشه و بهم هرچند آنی، اين اجازه رو میده که ذات اصلی خودم، طبيعت رو حس کنم. شايد بهتره بگيم به من توهمی از اين حس رو میده. باعث میشه، خودم رو در طبيعت تصور کنم و همون حسی رو تجربه کنم که وقتی واقعاً در طبيعت بودم، تجربه کردم. حسی که بسيار فراتر از لذت بردن از زيبايي طبيعته. حس سازگاری دقيق و عجيب با طبيعته. حس شفافبودن در طبيعته. حسی که به دليل غرقشدن در ساختههای خودمون بندرت اجازه وجود پيدا میکنه و اين، معدود لحظات وجودش رو لذتبخش و همزمان دردناک میکنه.
هرکدوم از ما، يکسری ديدگاههايي داريم که بر اساس اونا
زندگی میکنيم و تصميم میگيريم که در هر موقعيت چه کاری انجام بديم. مثلاً، اگر
در ديدگاههای کسی دروغ گفتن نابخشودنی باشه، حتی در جايي که بسيار به ضررش هست،
تصميم میگيره که دروغ نگه. يا اگه کمک کردن به يک نفر رو خوب میدونه، سعی میکنه
به کسايي که میتونه، کمک کنه. حالا، از نظر من، يک سوأل بسيار مهم اينه که اين
ديدگاههای ما که رفتار ما رو شکل میده، بر چه پايه و اساسی بنا شده و چرا ما اين
نظرات و ديدگاهها رو داريم.
حقيقت اينه که بسياری از ما (از جمله خودم)، بسياری از
ديدگاههامون نه تنها پايه و دليل قویای نداره، بلکه حتی سعی چندانی هم برای سنجيدن
اعتبار اونها انجام نمیديم. حالا شايد خيلیها خودشون رو شامل حال اين موضوع ندونن
و احساس کنن که ديدگاههاشون بر پايه و اساس مناسبی استواره. ولی باور کنيد حداقل
تو آدمهايي که از نزديک ديدم تعداد بسيار بسيار کمی (شايد کمتر از انگشتای دست)
بودن که احساس کنم، برای ديدگاههاشون دلايل کافی دارن، يا در جهت تقويت نظراتشون
حرکت میکنن. متاسفنه، هر چی هم که از عمرمون میگذره، تلاشمون برای تقويت و
اعتبارسنجی نظراتمون کمتر میشه. هرچی میگذره بيشتر و بيشتر دچار "روزمرگی"
میشيم که يکی از نتايج بدش، عدم علاقه برای تغيير و تقويت ديدگاههامون هست.
مثلاً، شديداً درگير درس يا کار میشيم و وقتیهای باقیمونده رو میخوايم يک جوری
خوش بگذرنيم و هيچ وقتی رو صرف فکر کردن نکنيم! تازه احساس خوبی هم از زندگیمون
داريم و نمیفهميم چقدر همه چی بیپايه و اساس و تکراری شده. نمیفهميم که داريم
براساس نظراتی زندگی میکنيم که میتونه پوچ باشه.
جالبه بدونيد که مشکل بالا يکی از بزرگترين مشکلها برای
ياد دادن يک چيز به يک ربات (بطور کلی ماشين) هست. وقتی يک ربات رو طراحی میکنيد،
برای اون يک هدفی در نظر میگيريد و بايد بهش ياد بديد با توجه به شرايطی که باهاش
روبرو میشه، چه عملکردی بايد داشته باشه که تا بيشترين حد به اون هدف برسه. مشکل
اينه که چجوری میشه يک توازن بين جستجو برای پيدا کردن عملکرد بهتر و استفاده از
بهترين عملکرد موجود پيدا کرد. اگه ربات تمام انرژیاش رو صرف جستجو کنه، اصلاً هيچوقت
کاری نمیکنه که به هدفش برسه. اگه هم يک مدت جستجو کنه و بعد بهترين روشی که پيدا
کرده رو ادامه بده، ممکنه که روش فعليش بسيار بدتر از، بهترين روشی باشه که میتونست
پيدا کنه (و در واقعيت اين اتفاق میافته و تجربه شده). اين مسأله حل نشده باقی
مونده، تنها کاری که در عمل برای حل نسبی اين مشکل میکنن اينه که يک قسمتی از وقت
ربات رو صرف جستجو میکنن و بقيهاش رو صرف استفاده از بهترين روش فعلی. ما آدما هم
دقيقاً با همچنين شرايطی روبرو هستيم، ولی متأسفانه سعی نمیکنيم در حد رباتهامون
هوشمند باشيم!!! مشکل خيلیهامون اينه که وقت بسيار کمی رو صرف اعتبارسنجی ديدگاههامون
میکنيم و عملکردمون بر پايه نظراتی هست که میتونه از نظرات و ديدگاههای بهينه
بسيار دور باشه. از اون بدتر اينه که بسياری اوقات اون کاری رو که برامون راحتتره
رو انتخاب میکنيم، بعد از انجام کار با
يه دليل سطحی و بیارزش اون رو توجيه میکنيم. حداقل ربات خودش رو فريب نمیده!
نتيجهگيری و جمعبندی چيزايي که گفتم رو به اختيار خودتون
میذارم. ولی خيلی دوست دارم که چهار بيت معروف زير رو اينجا بيارم:
آنکس که
بداند و بداند که بداند اسب خرد از گنبد
گردون بجهاند
آنکس که
بداند و نداند که بداند بیدارش نمایید
که بس خفته نماند
آنکس که نداند
و بداند که نداند لنگان خرک خویش
به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند
"...
گفته بودم زندگي زيباست.
گفته و ناگفته، اي بس نكتهها
كاينجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغهاي
گل؛
دشتهاي بي در و پيكر؛
سر برون
آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم
رقص ماهي در بلور آب؛
بوي عطر
خاك باران خورده در كهسار؛
خواب گندم
زارها در چشمهي مهتاب؛
آمدن،
رفتن، دويدن؛
عشق
ورزيدن؛
در غم
انسان نشستن؛
پا به پاي
شادماني هاي مردم پاي كوبيدن؛
كار كردن،
كار كردن؛
آرميدن؛
چشمانداز
بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن؛
جرعههايي
از سبوي تازه آبِ پاك نوشيدن؛
گوسفندان
را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛
هم نفس با
بلبلان كوهي آواره خواندن؛
در تلهافتاده
آهوبچگان را شيردادن و رهانيدن؛
نيم روز
خستگي را در پناه دره ماندن؛
گاه گاهي،
زيرِ سقفِ
اين سفالين بامهاي مه گرفته،
قصههاي
درهم غم را ز نمنمهاي بارانها شنيدن؛
بيتكان
گهوارهيِ رنگين كمان را
در كنار
بام ديدن؛
يا، شب
برفي،
پيشِ آتشها
نشستن،
دل به
رؤياهاي دامنگير و گرمِ شعله بستن ...
آري، آري،
زندگي زيباست.
زندگي آتشگهي ديرنده پابرجاست.
گر
بيفروزيش، رقص شعلهاش در هر كران پيداست.
ورنه،
خاموش است و خاموشي گناه ماست. ..."
قسمتهايي از منظومه آرش کمانگير
اثر سياوش کسرايي